چی کجا بودیم؟!...سر دیوار کاه گلی مان...من و مجید و یوسف...
یوسف دختر همسایه رو می پایید...من کشیک می دادم...مجید...مجید...
فکر کنم او هم یوسف رو می پایید...دخترک که اومد حیاط سه نره غول رو سر دیوار دید...
یوسف چشمک زد...دختر جیغ کشید...مجید هم ترسید...پرت شد پایین...
وسط حیاط همسایه...
بیچاره یوسف!...چه کتکی خورد!
حالا که زنم را می بیند یاد ان روزها می افتد...
نفرین می فرستد بر جد و ابادم(البته به گمانم!)....حق دارد حتما...خب...شاید البته....
چون سر آخر من دختر همسایه را گرفتم!!!
پ.ن:
کار روزگار رو چی دیدی؟...مجید اگر ان روز وسط حیاط نمی افتاد...
حالا یوسف جای من بود...من هم داشتم به آبا و اجدادش فحش می دادم!
پای لرزان مجید سر دیوار کاه گلی چه ها که با ما نکرد؟