ادای دین به سرزمینم!

                                 پلنگ کشته شده در پارک ملی گلستان!

پلنگ کشته شده در یاسوج...دقت کنید....پاهایش را مثله کرده اند....

پلنگ بشاگرد...گرفته شده بوسیله ی دوربین تله ای....


فکر کنم ما مسیولیتی در قبال محیطی که در آن زندگی می کنیم داریم ...

حیف است ما با این بی تدبیری ها این حیوان های زیبا را از دست بدهیم...


من در 8 یا همان 18سالگی یا همان 28سالگی!



اگه می تونستم آسمون رو با یه بند به زمین می بستم میاوردم پایین پایین...

بعد انقدر توش فوت می کردم تا بترکه...

آخه بابا می گه زمین گرده...مثل بادکنک!


پ.ن:

خب ساده ست....من مثل بابام فکر می کنم...دنیا بادکنکه!



بس بگردید و بگردد روزگار...



چی کجا بودیم؟!...سر دیوار کاه گلی مان...من و مجید و یوسف...

یوسف دختر همسایه رو می پایید...من کشیک می دادم...مجید...مجید...

فکر کنم او هم یوسف رو می پایید...دخترک که اومد حیاط سه نره غول رو سر دیوار دید...

یوسف چشمک زد...دختر جیغ کشید...مجید هم ترسید...پرت شد پایین...

وسط حیاط همسایه...

بیچاره یوسف!...چه کتکی خورد!

حالا که زنم را می بیند یاد ان روزها می افتد...

نفرین می فرستد بر جد و ابادم(البته به گمانم!)....حق دارد حتما...خب...شاید البته....

چون سر آخر من دختر همسایه را گرفتم!!!


پ.ن:

کار روزگار رو چی دیدی؟...مجید اگر ان روز وسط حیاط نمی افتاد...

حالا یوسف جای من بود...من هم داشتم به آبا و اجدادش فحش می دادم!

پای لرزان مجید سر دیوار کاه گلی چه ها که با ما نکرد؟


یکی بود اون دور دورا...


20سال پیش:

مادرم نشسته بود کنار حوض...پری ها دور و برش...وسط حوض یه هندونه ی خنک...

مادر بزرگ کنار سماور...بابا قلیون می کشه...پری ها میان رو شونه هام...

این میزنه زیر بغل اون یکی...دارن می خندن....بعد من بااااااال در میارم میرم بااااالااااااا...

الان:

مادرم کناری نشسته داره گریه می کنه...

دیروز من شیطان رو وسط خونمون دیدم....باور کن!...با همین دو تا جشمام....

هندونه ها بدون تخمه شدن....یکی از یکی گ*تر!...

مادر بزرگم عمرش رو داد به شما.....پدرم هم تنگی نفس گرفته...

چی قلیون قدیمی؟...

یه روزم من به جای باااااال بالا میارم....


پ.ن:

آخ!


(سه نقطه)


هی این ور و آن ور می پرید...نگران بود...چشمانش از حدقه بیرون آمده بود...

نه می توانست گریه کند...نه می توانست فریاد بزند...بغضی زهرماری جلوی گلویش را

گرفته بود...وقتی او را در آغوش کشیدم...آرام به او گفتم این آخرین غم توست نگران نباش...

خب من هم آخرین دروغ خود را به او گفتم...باید به او می گفتم:اندکی مرد باش...فاجعه ای 

دیگر در راه است!


پ.ن:

 1-آخرین بار که باران آمد...کی بود؟

2-در اینکه اوضاع بد است شک نکن!...بدتر هم خواهد شد!...عادت می کنی نه؟



روز میلاد


در دالانی زندگی می کنیم که تولد در آن اتفاقی ست و مرگ یک حقیقت...

در این دالان هر سال یک سکه بر زمین می اندازم تا دیوانه ی بعدی که از ان رد می شود 

دنباله ی راه مرا نگیرد...


یک سکه ی دیگر بر زمین انداختم!



این پست را با حالت عصبی بخوانید...



در کشوری زندگی می کنم که تولد نوزاد یک میلیون تومان هدیه دارد...

اما کشتن یک میلیون نفر وسط خیابان از دید دولت ارزشی ندارد!



ایران-3


حس شهادت طلبی و مظلومیت که مشخصه ای کاملا ایرانی است.هیچ گاه درطولِ تاریخ 

اجازه نداده است تا مسایلی را که با یک سیلی حل می شود به موقع رفع و رجوع کنیم،

گذاشته ایم تا وقتی که با کشت و کشتار هم حل نمی شود خونمان به جوش آید و همه 

چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم!



                                                              همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها

                                                                         رضا قاسمی


اینکه کاسه ی داغ تر از آش بشی انسانیت نیست!


منظره ی ویرانی آدم ها غم انگیزترین منظره ی دنیاست...من در این مواقع فقط نگاه می کنم...

کسی در باتلاق دست و پا می زند و من در کرانه آسوده نگاهش می کنم...نه دلی برای به 

دریا زدن دارم نه حوصله ای برای گلی شدن...شاید برای اینکه فقط گلی نشوم ویرانی 

دیگران را نظاره گرم...اما می دانم اگر پایم را بر آن باتلاق بذارم من هم مانند او غرق می شوم...

همین!


پ.ن:

1-آری...انسانیت این نیست که به جای مریض تب کرده بمیری...

2-ما ایرانیها شور همه چیز را در می آوریم...انسانیت شعار نیست!