20سال پیش:

مادرم نشسته بود کنار حوض...پری ها دور و برش...وسط حوض یه هندونه ی خنک...

مادر بزرگ کنار سماور...بابا قلیون می کشه...پری ها میان رو شونه هام...

این میزنه زیر بغل اون یکی...دارن می خندن....بعد من بااااااال در میارم میرم بااااالااااااا...

الان:

مادرم کناری نشسته داره گریه می کنه...

دیروز من شیطان رو وسط خونمون دیدم....باور کن!...با همین دو تا جشمام....

هندونه ها بدون تخمه شدن....یکی از یکی گ*تر!...

مادر بزرگم عمرش رو داد به شما.....پدرم هم تنگی نفس گرفته...

چی قلیون قدیمی؟...

یه روزم من به جای باااااال بالا میارم....


پ.ن:

آخ!