چیزی که برایم جالب آمد

این "حریم شخصی" در اینجاس...

اینکه تو با من کاری نداری...من هم با تو...

اینها حتی در اتوبوس هم تا حد ممکن از هم فاصله می گیرند

و بیشتر در لپتاپ،آی پد و ... فرو می روند...

آزادی خود را از دیگران حفط می کنند

و

دو دستی در موبایل شان فرو می روند...



...




ف....ا......ص..........ل...........................ه!!!





همیشه شماره قدم هایش را داشت...

می دانست این قدم چندم است...

بیستم؟

سی ام؟

.

.

.

صد ام؟

اما چیزی که نمی دانست این بود تا ته این کوچه بن بست

چند قدم دیگر باید ور می داشت؟




چیزی که برام جالبه

تعداد بالای جوون هایی هست اینجا

که علف می کشن...

چرا واقعا؟




چه دور باشد چه نزدیک

این حس لعنتی با من هست...

اینکه حالا حتی دلم برای بقال محل مان هم تنگ شده

نشان می دهد چقدر احساس تنهایی اینجا من را آزار می دهد....



پ.ن:

امید به دیدار جایی دارم

که ریشه هایم را

آن جا خودم با دستان خودم قطع کردم!!!