سال 1390

 

سال ۱۳۸۹.سالی که هشتش گرو نه اش بود....

سالی که از بهارش پیدا بود که نیکو نیست...

سالی که گروهی خیابان خوابیدند تا بگویند:آزادی...

سالی که سبزش بیشتر بود...

سالی که گدشت...آه بود و افسوس...

سالی که می آید..سال عشق خواهد بود و امید...

امید!

سال نو مبارک!

 

دنیای درون

 

 

دنیای درون دو تجلی دارد: یکی این است و دیگری آن.

 

 

مگر می شود؟

 

مگر می شود کسی در این دنیا امید نداشته باشد؟جنین انسان در سومین هفته عمرش روی گردنش آبشش دارد،مثل ماهی در هفته ششم،انگشت های ساده اش هنوز با پرده های میان انگشت های دوزیستان به هم متصل اند.اینها همه معجزه است.در هر دوره جنینی ،پانصد میلیون سال تکامل تکرار می شود:پرنده هایی که در درون تخم مرغ شبیه ماهی اند،ماهی هایی که مثل اجداد بی مهره برگ مانندشان به دنیا می آیند.مطالعه حیات چقدر شگفت انگیز است!هر کسی با دیدن تقسیم یک سلول می توانسته مذهب را اختراع کرده باشد.

                                                                                     امپراتور هوا-مجله همشهری داستان

 

 

خاطره باز ٍ فراموش کار....

 

-و خداوند در آخرین سالهای عمر انسان فراموشی را به او عرضه می دارد....

به او می گوید "هر چه بر تو گذشت فراموش کن و پیش من باز آی"....

 

-مادر بزرگم فراموشی گرفته بود...نصفه شب بیدار می شد...

می گفت دارن در می زنن...من همچنان قوی ترین تصوری که در ذهنم از خدا دارم

این است که او هر شب پشت در می آمد در می زد و می رفت...

مادربزرگم دو روز بعد از آن اتفاق عمرش را داد به این دنیا و رفت....

 

-آدمی که درگیر دیروزه...فردایی نداره...امروزشم گره به همون دیروزه...

آدمی که درگیر دیروزه...

 

-انسان فراموش کار ریسمان زمان را گم می کند....چه بهتر!

 

 

دنیا

 

 

صفر یعنی خالی...برای پوچی عددی نیست...

خالی یعنی ظرفی بوده...مظروفی نیست....

حال آنکه پوچی نه مظروفی دارد نه ظرفی!...

اینکه این دنیا پوچ است....حد تعالی خدای یگانه است...

خالی انتظاری به وجود می آورد...که چرا مظروف نیست؟...

ولی پوچی پوچ است...می توانست باشد...می توانست نباشد...

مثل این دنیا!

 

                                                 نمی دانم شاید ملاصدرا!

 

 پ.ن:بد نیست بدانید دنیا از ریشه "دنی" به معنای پست است!

 

 

قضاوت

 

 

گریه می کرد...می گفت مادرش رو به موت است...شب بدون پولی آمده بود خانه...

پسرش گرسنه خوابیده بود...می گفت و گریه می کرد...قاضی بدون هیچ حسی فقط نگاه می کرد

...به گمانم به فکر قبض بالای برق خانه اش بود...مدعی العموم تقاضای اشد مجازات داشت...

اعدام...او زن سی ساله ای را تنها در خانه اش کشته بود...وکیل متهم ساکت نگاه می کرد...

مدعی العموم گلویش را جر می داد...همیشه کسی جولان می دهد...متهم گریه می کرد...

قاضی رای را خواند...اعدام!...در خانه فرزندش مثل همیشه تکلیف تکراری بابا نان داد را می نوشت...

...

من کسی را تکفیر نمی کنم...قضاوت سخت است...می دانم...

چون به نادانسته هایم ایمان دارم...ولی می دانم اگر فرزند آن قاتل

روزی سلاح به دست گیرد چه کار با آن می کند!

 

 

 

صِفر...زیرو!

 

 

من از "هیچ جیز" شروع کرده ام...

و به قسمتی از آن "هیچ چیزی"  رسیده ام...

 

 

تا ته این کوچه بن بست!


نفس های تکراری...ها ها ها...

صبح....ظهر...شب...به کجا چنین شتابان؟

در هر قدم تکه ای از خودم را جا می گذارم...

کجا بودیم؟...سر جان دادن من!!!...

تکرار تکراری ترین تکرار کلمات....تو کجایی؟

ای سواره...پیاده شو با هم سفر کنیم...

تا ته این کوچه بن بست...!


پ.ن:

نفس های تکراری...ها ها ها..

...

کجا بودیم؟... سر جان دادن من...

...

نفس های تکراری...ها ها ها...

...

تکرار تکراری ترین تکرار کلمات...تکرار...تکراری ترین...


پراگماتیسم

 

 

من با بی ربط ترین حرف های ربط

                            رابطه ای می جویم میان من وتو....

چیزی که اضافی می نمود از اول این حرف های اضافی و ربط...

میان من وتو....آن "و" لعنتی!