جشن تولد!



و جایی که در میان favorite هایت نیست

نیازی به چک روزانه ندارد!

آپدیت نیست

ایمیل هایت را نمی خواند

خبر جدیدی در آن نیست

...

تو آدرس آن را در مرورگر تایپ می کنی

و به آن مدام سر می زنی

که

همه همه برای وبلاگی ست که سه ساله شده است!



فکر غلط



او به خود فهمانده بود که

"تاریکی ترس ندارد".

هر وقت که لامپ را خاموش

و

این جمله را تکرار می کرد،

می ترسید!



من و آه!



من

پیاده رو

و تک تک قدم هایی که با هم برداشته بودیم

...

من

و

حسرت

امروز

هر دو

در خیابان راه می رفتیم!




واقعیت!!!



واقعیت این است که همچنان نمی توان شکم کودکان گرسنه را با وعده ی بهشت سیر کرد...

واقعیت این است که همچنان حقیقت نه چیزی ست که می گویم نه چیزی ست که تو ادعا داری...

واقعیت این است که انسان وقتی می گوید آب...باید بنوشد...وقتی می گوید غذا...باید بخورد...

واقعیت این است که نه تو خوبی و نه من...

اما جایی که از آن جا راه ما جدا می شود...

آن جاست که من می دانم چه آدم گهی هستم ولی تو از آن نا آگاهی...

به همین سادگی!


پ.ن:

این "تو" ها خیالی ست...



خسته ام...



من ترجیح می دهم

که

یک تصویر خوب از دور برای دیگران بسازم

تا

بگذارم آن ها نزدیک تر شوند

و به تارپودٍِ زشتٍِ تابلویی که کشیده ام خیره شوند!


پ.ن:

1-من ترجیح می دهم

تنهایی...تنهایی...تنهایی...

تا با

تن هایی...تن هایی...تن هایی...


2-من ترجیح می دهم

کشف کنم تا کشف شوم...



سر آخر


می توان بزرگ ترین هم دردی های دنیا را انجام داد

و سر آخر

وقتی که به خواب می روی...

با خود فکر کرد...

چه انسان های بدبختی؟!

چه خوب شد این اتفاق برای من نیفتاد!

و بعد خندید!