گاهی یک شعر خوب بد تمام می شود...

گاهی آخرین فردی که باید نجات یابد ته دره می رود...

گاهی "تو را دوست دارم" بغض می شود می ماند ته این گلو...

گاهی "خوب" تلاش می کنی "بد"  می ایستی...تمام می شوی...

گاهی پایان "خیابان عریض" به یک "کوچه ی بن بست" می رسد...

گاهی "رویا" می بافی با "واقعیت" سر می کنی...

گاهی "عالی" هستی "بد" به پایان می رسی...

گاهی با "بوسه" آغاز می کنی با "لگد" هم خلاص نمی شوی...

آغار را که خوب وزن می کنی

می بینی پایان سنگین تر است...


پ.ن:

برای اینکه حادثه ای را نبینی

چای آنکه چشمانت را ببندی

سرت را پایین بینداز

ولی

چشمانت را نبند!