تبليغاتX
به فکر یک سقف

به فکر یک سقف

به فکر یک سقف...شکست دیوار.....می نویسم....


فرصتی به نام حسرت ، هوشیاری از نوع مستی ، واقعیتی پر از خیال ،


تکه ابری پر از آسمان....و من از تو پُر!


پ.ن:

1-دارم دیوونه می شم!

2-این ها همه حقیقتی ست از نوع دروغ!

3-جمع اضداد تویی!



+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 15:8  توسط بهنام   | 



آهای زندگی، شما دقیقا کجای زنده گی ما تشریف دارین؟



پ.ن:

چند صفحه روی وب که چنان من را دلتنگ خود میکند...وبلاگ!



+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 21:28  توسط بهنام   | 



-اگر نظر من را می خواهی بعضی ها هیچ وقت اشتباه نمی کنند...هرکاری دلت می خواهد بکن!


-آیا نان هنوز هم ترسناک است؟چه چیزهای عجیبی از آدم می خواهد؟


-تمام راه های پیش رو را برای تو پیمودم در حالی که تو پشت سرم بودی.


-دریا هنوز هم به دنبال تو می آید،اخیرا چند نفر را اشتباهی برده است...با،بی!



پی نوشت:

بخشی از نامه ی اردشیر رستمی نقاش معاصر کشورمان به شمس لنگرودی



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 22:5  توسط بهنام   | 

 

 

کوچه های کاه گلی به تو ساده تر می رسند....

تا بزرگراه های عریض!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 13:51  توسط بهنام   | 

 

در خانه را که باز می کردیم...

آزادی دو دستی می پرید بغل مان،دو سه قدم که راه می رفتیم شادی دست های دنیا

را می گرفت می بُرد سرزمین های دووور!

حال که در را باز می کنیم....

دود می آید درست وسط گلویمان می پرد،سرفه می کنیم هر چه که اسمش خوشی باشد،

انضباط پاهایمان را می کشد،ما را می برد می گذارد وسط اتاق رییس...رییس با لبخندی برگ

جریمه بی انضباطی را می گذارد کف دستمان...و ما اینچنین روزمان را آغاز می کنیم!

 

پ.ن:

خورشید درست وسط آسمان است...آسمان آبی است...

اَه باز دوباره صبح شد!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 13:48  توسط بهنام   | 

 

آسمان خورشید را خورده بود...

تف کرده بود درست وسط پیاده رو...

گوشه ای از همان پیاده رو دخترکی دار و ندارش فروخت....پنج تومان!

دیگری دنبال معشوقه بود برای خود عاشقش!...

متلک می انداخت...چشمک می زد...چه ساده عشق رد و بدل می کرد!

پیاده ای فخر می فروخت...چشمانش را چنان تنگ کرده بود که گمانم هیچ جا را نمی دید...

ارزان غرورش را می فروخت!...

من آن روز... اشتباهی...

خوشبختی را زیر پاهایم له کردم...

هنوز تکه ای از خوشبختی را هر روز زیر آن کفشهایم له می کنم!...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 13:18  توسط بهنام   | 

 

-زندگی کردیم...هه؟...چاییدی داداش...

-خواب دیدی خیر باشه....

-نه خب نکردیم زندگی...

-اگه من بودم باید بر می گشتیم یه بار دیگه عقب...

-که چی؟

-که درستش کنم این لامصبو...تا حالا خداییش چقدر از بک اسپیش استفاده کردی؟

-خب که چی؟

-منم یه بک اسپیس گنده می خوام تو زندگیم....

-نچ!...چاییدی داداش!...نت رو یه بار نوشتنش خوبه...بار دوم میشه بار سوم....

میشه بار چهارم بازم از اون نت ات خوشت نمی یاد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:20  توسط بهنام   | 

...

حجاب ناظر به وظیفه فرد و خداوند است...در صورتی که قانون ناظر به حقوق و وظایف شهروندان

نسبت به یکدیگر است...نمی توان رابطه ی دو سویه فرد و خداوند را همان رابطه ی بین انسان ها

دانست...این چنین جامعه ی ما چندین سال به خطا رفته است.


                                                                        از مقاله ی اکبر گنجی،با اندکی تغییر



+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 12:35  توسط بهنام   | 

 

سال ۱۳۸۹.سالی که هشتش گرو نه اش بود....

سالی که از بهارش پیدا بود که نیکو نیست...

سالی که گروهی خیابان خوابیدند تا بگویند:آزادی...

سالی که سبزش بیشتر بود...

سالی که گدشت...آه بود و افسوس...

سالی که می آید..سال عشق خواهد بود و امید...

امید!

سال نو مبارک!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:57  توسط بهنام   | 

 

 

دنیای درون دو تجلی دارد: یکی این است و دیگری آن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:50  توسط بهنام   |